موضوعات
لینک دوستان
آخرین مطالب
برچسب ها
مادر
نویسنده : عبدالکریم چناری
شنبه 30 فروردین 1393

داستانی را که در ادامه می خوانید شاید در جای دیگری شنیده و یا خوانده باشید ، منتها این داستان برای خودم همیشگی تازگی دارد ، از آن جهت که حکایت از ایثار و گذشت مادران عزیزمان دارد .

در ایام ولادت با سعادت ام ابیها حضرت فاطمه (س) و هفته گرامیداشت مقام مادر و زن هستیم . بد نیست به همین مناسبت و به فراخور موضوع وبلاگم یادی بکنم از همه مادران دردکشیده شهداء که از عزیزترین کسان خود گذشتند بدون اینکه انتظار چشمداشتی داشته باشند ... بهشت ارزانی شان باد .

و اما داستان :

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود . اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت، یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خودش به خونه ببره  . خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟  به روی خودم نیاوردم،  فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو… مامان تو فقط یک چشم داره، فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.  کاش زمین دهن وا میکرد و منو… کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟ اون هیچ جوابی نداد… حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت، دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم،  سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی. از زندگی،  بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم، تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من، اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو، وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر. سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد: ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.  یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده، ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم، اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام،  منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا  ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم  وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی… وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی  به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم  ، بنابراین چشم خودم رو دادم به تو . برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه...

سلامتی همه مادرا ...



:: برچسب‌ها: مادر , حضرت فاطمه (س) ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
تنها دلشکسته جمعه 5 اردیبهشت 1393 10:38 ب.ظ
سلام
به روزم، خوشحال میشم نظرتان را در مورد مطلبم بدانم...
عبدالکریم چناری پاسخ داد:
درود بر شما

با کمال میل خدمت می رسم . انشاءالله

یاحق
سلیمه دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 01:34 ق.ظ
چرا اینو نوشتی !!!
قلبم درد گرفت...
من آدمایی میشناسم که نقص عضوای زیادی دارن ولی بچه هاشون با افتخار باهاشون بیرون میرن. این دردآوره که یه بچه با مادش اینکارو بکنه!!
من مامانم پیره، خوشکلم نیست ولی بازم بدون اون جایی نمیرم.
امیدوارم خدا سایه هیچ مادری رو از سر بچه ای کم نکنه، الهی آمین
راستی وبلاگم راه اندازی شد حتما لینکت میکنم...
عبدالکریم چناری پاسخ داد:
سلام
ممنون از حضور شما
شاید داستان دردآوری باشد ولی درد واقعی زمانی است که مادرانمان مورد بی مهری ما قرار گیرند .
در ضمن لطف و توجه شما به مادرتان قابل تحسین است .
به امید دیدار مجدد . انشاءالله

در پناه حق
تنها دلشکسته دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 12:58 ق.ظ
سلام برادر
داستان غم انگیزی است...
ممنون از مطلبتان.
موفق باشید.
التماس دعا.
عبدالکریم چناری پاسخ داد:
درود بر شما

لطف کردید سر زدید .
ممنمو از لطف شما

محتاجیم به دعا
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
احترام بر اهداف شهدا ، بر محترم شمردن اجساد شهیدان مقدم است.

**********
تقدیم به تمامی شهدای گرانقدر جنگ تحمیلی علی الخصوص 41 شهید گلگون کفن شهر میانرود

*********
و به یاد برادر شهیدم :
شهید عبدالرضا چناری
سال تولد : 1344
محل تولد : میانرود دزفول
سال شهادت : 1361
محل شهادت : دارخوین
نام عملیات : بیت المقدس

**************
از دوستان بیاموز آئین بردباری
تا این صفت بماند از تو به یادگاری
پرسیدم از رفیقان الگوی صابری كیست؟
با یك نگاه گفتند عبدالرضا چناری

*****************
مدیر وب سایت : عبدالکریم چناری
نویسندگان
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


دریافت کد آهنگ

>
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات